خلاصه داستان قسمت ۳۸۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین

خلاصه داستان قسمت ۳۸۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳۸۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

خلاصه داستان قسمت ۳۸۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین
قسمت ۳۸۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۳۸۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

سودا به خانه میرسد ولی چیزی از دیدارش با امید به زلیخا نمیگه و بهش میگه پیداش نکردم نبود بیمارستانم رفتم نبود، شاید خودش فهمیده از دمیر فرار کرده و رفته. زلیخا میگه اون زن قصدش خراب کردن زندگیه منه به این راحتیا نمیره، اگه هم رفته حتما به این دلیله که یه مدت زمانی بگذره بعد برگرده که دیگه نتونه بندازتش. تکین و لطفیه سر میز صبحانه درباره حال روحی نامساعد فکرت حرف میزنن و بهم میگن که باید به فکر فکرت باشیم هنوز نتونسته با فوت مژگان کنار بیاد خیلی داره غصه میخوره. دمیر به طرف شرکت تکین میره و فکرت را متهم می کند که تو سهام شرکتو خریدی باید پسش بدی، فکرت اعلام بی خبری میکنه و میگه من سهامتو نخریدم بزو ببین به کیا به غیر از من بدی کردین، کار اوناست.

باهم کل کل میکنند که لطفیه از راه میرسد و به فکرت میگه این ماجرارو تمام کند و انقد به فکرت تهمت نزنه. زلیخا به طرف خانه گولتن میره و بهش میگه که گولتن تو دوست صمیگیه منی من بهت احتیاج دارم جات تو عمارت  خالیه اومدم که ببرمت، گولتن میگه اما دمیر خان چی؟ زلیخا میگه به اون ربطی نداره و ماجرای بارداری امید را واسش تعریف میکند و میگه ماجراهای جدیدی شروع شده و باهم دیگه به طرف عمارت برمیگردن. وقتی میرسن ثانیه و فادیک با دیدن گولتن او را در آغوش میگیرن، همان موقع دمیر از راه میرسه و گولتن را میبینه ولی چیزی نمیگه بهش. از زلیخا میپرسه گولتن اومده؟ زلیخا میگه آره من آوردمش دوست صمیمیمه نمیتونم ازش جدا باشم که دمیر بهش میگه خوب کردی که اوردیش.

دمیر سر خاک هولیا مادرش میره و باهاش درد و دل میکند که موقع برگشت، فکرت را سر مزار مژگان و ایلماز نشسته و با مژگان حرف میزنه و بهش میگه ای کاش به حرفت گوش میدادم، ای کاش کینه و دشمنیو کلا میزاشتم کنار اینجوری شاید الان داشتمت، پیشم بودی. سپس از دلتگیش واسش میگه . دمیر حرف هایش را میشنود و بعد از مدتی میره‌. شب در کلوپ شهر مراسم افتتاحیه خیریه هولیا یامان است که توسط زلیخا و زنده نگه داشتن یاد هولیا فراهم شده.ِ لطفیه میگه من از طرف خانواده تکین میرم تا خجالت بکشه و فکر نکنه که ما باهاش مشکلی داریم. لطفیه به مراسم می رود و دمیر و زلیخا با دیدنش میگن آقا تکین نیومدن؟ لطفیه میگه تکین سرش درد میکرد ترجیح داد بمونه خونه نیاد. مراسم شروع شده و زلیخا پشت تریبون می رود و سخنرانیش را آغاز میکند.

تکین تو اتاقش میره و با عکس هولیا درد و دل میکنه و میگه امشب همه بهت فکر میکنن تو توی دل ما همیشه زنده ای هولیا. امید بدون دعوت به مراسم میره و از دور انها را میبینه. زلیخا وسط سخنرانی چشمش به امید میوفته و از فرط عصبانیت و حرص خوردن رشته کلامو از دست میده و سکوت میکنه. از رفتار زلیخا دمیر متوجه می شود که اتفاقی افتاده که چشمش به امید میوفته و عصبی میشه. بعد از تمام شدن سخنرانی زلیخا، دمیر پنهانی امید را به گوشه ای میبره و بهش میگه تو اینجا چیکار میکنی؟ بهت گفتم نزدیک من و  خانواده ام نشو، امید بهش میگه اومدم تا یه خبریو بدم بهت ما به زودی یه خانواده میشیم. دمیر جا میخوره و میگه چرا مزخرف میگی؟ چی میگی؟ امید بهش میگه که من حامله ام، دمیر بهش میگه باید سقطش کنی اگه به دنیاش بیاری اون بچه هیچ ربطی به من نداره.

امید میگه من هیچ وقت این کارو نمیکنم، من بچه کسیو که عاشقشم تو وجودم دارم، دمیر عصبی میشه و میگه باید سقطش کنی ما هیچ وقت باهم خانواده نمیشیم و او را از اونجا بیرون می کند. بتول که فالگوش ایستاده بود تمام حرف هایشان را میشنود و به دنبال امید به بیرون میره که میبینه یه گوشه ای نشسته در حال گریه کردنه. بتول پیش امید میره و آرومش میکنه و میگه من همه چیزو میدونم مامانگ گفته و میخوام از چیزی که میخوای دست نکشی. او بهش انگیزه و انرژی میده ومیگه من باهاتم کمکت میکنم تو تنها نیستی.

بتول به داخل برمیگرده و به دمیر میگه که از رابطه اش با امید خبر داره و از دمیر طرفداری و حمایت میکند. فردای آن روز شرمین به داخل خانه میره تا دست هایش را بشوره که میبینه عزیزه خانم در حال بهم ریختن کشو اتاق سوداست. ازش میپرسه چیکار میکنی؟ عزیزه خانم میگه دنبال شال ابریشمیم هستم، شرمین کمکش میکنه که تو کشو سودا عکس دونفری دمیر و زلیخا را میبینه و شوکه میشه و یواشکی برمیدارد و به طرف بقیه میرود…

بیشتر بخوانید:

(بخش دوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزگاری در چکوروا + عکس


دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *