سریال ترکی اتاق قرمزسریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۵۸ سریال ترکی اتاق قرمز + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید خلاصه داستان قسمت ۵۸ سریال ترکی اتاق قرمز kirmiz oda را مطالعه کنید. این سریال محبوب ترکیه ای تاکنون در صدر لیست امتیاز بینندگان قرار گرفته است. سناریوی سریال ترکی اتاق قرمز kirmizi oda به سبک روانشناسی_درام می‌باشد. اسامی بازیگران اصلی این سریال عبارتنداز؛ Sezin Bozaci، meric aral، Burak Sevinc، Tulin Ozen، Binnur Kaya و… . بازیگران این سریال در هر قسمت تغییر می‌کنند، اما شخصیت روانشناس اصلی و همکاران مشغول در کلینیک در تمامی قسمتها ثابت هستند.

خلاصه داستان قسمت ۵۸ سریال ترکی اتاق قرمز + عکس
قسمت ۵۸ سریال ترکی اتاق قرمز

خلاصه داستان قسمت ۵۸ سریال ترکی اتاق قرمز

خانم دکتر منتظر بود تا سلوی آن روز بالاخره به اتاق قرمز برود و این جلسه به صورت حضوری برگزار شود اما سلوی خبر داد که نمی تواند این کار را کند. در تماس تصویری دکتر متوجه می شود که سلوی غمگین و خسته است و از او می خواهد در مورد هفته گذشته صحبت کند. سلوی می گوید اولین کارش این بود که به همراه پسرش از خانه خارج شد و مرت مثل پدری که به بچه اش راه رافتن یاد می دهد مادرش را همراهی کرد. سلوی می گوید: «اون غرور و خوشحالی ای که تو چشمای پسرم دیدم برای من بس بود. خدا زتون راضی باشه.» روز بعد مرت برای مادرش یک کفش مناسب پیاده روی می خرد و از مادرش می خواهد خودش تا سر خیابان برود و برگردد. سلوی با خیال خودش در جوانی شروع به راه رفتن می کند؛ انگار که هیچ وقت زندانی نبوده است. سلوی می گوید در بین راه دوباره حمله عصبی به او دست داده اما با تمرین تنفسی که خانم دکتر به او یا داده توانسته به راهش ادامه بدهد. او تا سر خیابان می رود، نفس عمیقی می کشد و بعد برمی گردد و برای مرت که با شادی او را تماشا می کند دست تکان می دهد. سلوی با خوشحالی می گوید: «اگه بدونین چی کار کردم؟ رفتم در خونه همسایه م که سی و پنج سال پیش به خونه م اومد و ازم خواست دوست باشیم.» زن وقتی سلوی را به یاد می آورد با تعجب و خوشحالی از او استقبال می کند و سلوی او را به خانه اش دعوت می کند.

سلوی می گوید: «بهم گفت شوهرم بعد از اون دیدار رفته دم خونه شون و از آیلین و شوهرش خواسته نظم خونه ش رو به هم نزنن و به من نزدیک نشن!» سلوی می گوید فهمیده همه همسایه ها در همه این سال ها از وضعیت او باخبر بوده اند اما از ترس رضا کسی جرات نداشته کاری کند. آیلین و سلوی تصمیم می گیرند همه قرارهای عقب مانده شان را دوباره از سر بگیرند.
سلوی که انگار زندگی را تازه تجربه کرده، گرامافون رضا را به سالن آورده و روزها پشت پنجره می نشیند و موسیقی گوش می دهد و دیگر خانه داری را هم فراموش کرده است و باعث تعجب پسرش شده. اما مرت که مادرش را درک می کند او را برای گردش بیرون می برد. سلوی می گوید: «رفتیم یه جای با صفا تو ساحل چای خوردیم. وقتی دریا رو دیدم نتونستم خودمو کنترل کنم و به سمتش دویدم. از آبش به صورتم زدم. حتی مزه ش رو چشیدم.» او می خندد و می گوید حسرت همه این سال ها او را به این کار واداشته است.

سلوی می گوید حین صحبت هایش با مرت به یاد ییئیت افتاده و از مرت خواسته او را به مدرسه پسرهایش ببرد. او می گوید: «چقدر تلخ مگه نه؟ بعد از این همه سال تازه می خواستم مدرسه شونو ببینم و بشناسم.» سلوی به همه جای مدرسه سر می زند و در خیالش پسرهایش را می بیند که بازی می کنند، ورزش می کنند، درس می خوانند. او در کلاس پشت نیمکت ییئیت می نشیند و گریه می کند. سلوی می گوید: «فقط یه جا مونده بود که باید می رفتم. مزار پسرم.» سلوی خودش به تنهایی بیرون می رود و دسته گلی می خرد و تاکسی می گیرد. او می گوید: «از روزی که به استانبول اومدم این اولین بار بود که سوار ماشین میشدم. شهر رو تماشا می کردم و پیش خودم می گفتم عمر من به دیدن این شهر قد نمیده.» تا اینکه سلوی به قبرستان و به مزار ییئیت می رسد.

۰ ۰ آرا

رأی دهی به مقاله

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۰ میانگین: ۰]

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن